حکایت آن پادشاه که گوزیدن را ممنوع کرد
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
حکایت آن پادشاه که گوزیدن را ممنوع کرد
  • بازدید : (356)

داستان شاهی که میخواست مالیات را سه برابر کند

 

حکایت آن پادشاه که گوزیدن را ممنوع کرد

 

در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود.

و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کردکه راهی بیاب تا بر روح و جان این

مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان

داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی

اعلام کرد.

و مالیاتها را به سه برابر افزایش دادشب زفاف عروس از آن شاه بود

و ارزش جان مردمان به اندازه

چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد.

هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات

مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.

پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت

و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت:

نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید.

همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.

 و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است.

این طبیعی است که پادشاه

بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد.

همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان

بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن

جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از

وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است.

و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های

این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند

که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید

است وهیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند

که سرشان را در تنبانخلایق فرو می کنند. با کلی کیف به

خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکانمی دادند و خودشان را

روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد.

جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده,

یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده,

یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند

واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.نگهبانان

حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند.

هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند

و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان

به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای

بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها

می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی

به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند

لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند.

بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و

عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند

 از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنندو در همین احوال پادشاه و وزیرش

در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در ب

خارات اسیدی خودشان غرق کرده  و همگان را گوزو کرده اند.



برچسب ها : ,
مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب
آخرین نظرات ثبت شده برای این مطلب را در زیر می بینید: برای دیدن نظرات بیشتر این پست روی شماره صفحه مورد نظر در زیر کلیک کنید:
بخش نظرات برای پاسخ به سوالات و یا اظهار نظرات و حمایت های شما در مورد مطلب جاری است.
پس به همین دلیل ازتون ممنون میشیم که سوالات غیرمرتبط با این مطلب را در انجمن های سایت مطرح کنید . در بخش نظرات فقط سوالات مرتبط با مطلب پاسخ داده خواهد شد .
شما نیز نظری برای این مطلب ارسال نمایید:
نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: